غفلت شريرانه ي چكمه ها
ساقه هاي ترد را
مي خواباند اگر
روشناي مادرانه ي آفتاب
مي ايستاندشان - چشم باز- به تماشاي فرداهاي جوانه
خداوند ِ اعجاز ِ دستان ِ تو بود
كه از ژرفاي انزواي ِ بي عبور ِجانم
پيامبري بر انگيخت
دو دست به گريبان برده و نور بر آورده
تن فردا با دستان ما نور آجين خواهد شد ...
سپيد مويي در گذر است و جواني در راه
آيينه
چروك هاي غريبه را
- يكي يكي - از دامنه ي چشمان ِ ما خواهد زدود .
تهران – چهارم شهریور ماه هشتاد و سه
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:33  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
مثنوی
این روزها کسی که گرفتار بوی توست
چونان سگان دهکده در جست و جوی توست
دست نیاز سوی خدایی نمی برد
عمریست گرچه راه به جایی نمی برد
آواره و غریبه و تنهاست بی شما
تنهاییش به وسعت دنیاست بی شما
آه ای چراغ شب شکن آل ایلیا
خورشید پاره پاره تن آل ایلیا
عشق تو را به اشک روانم خریده ام
این نقد را به نسیه ی جانم خریده ام
اینک برآستاته ی دیر آشنای خویش
بگذار تا بیفتم وبینم سزای خویش
بگذار تا که راز دلم برملا شود
عمری اگر مدینه نشد کربلا شود
دل نیست این که خیل خیام است سوخته
آری قتیل ماه حرام است سوخته
حاجی حج نیمه تمام است سوخته
حالا ولی مسافر شام است سوخته
خورشید خون چکان شد و غرق نظاره اند
قومی که نیک اگر نگری هیچ کاره اند
گویی دیار لات و هبل کوفه بوده است
شاید جهان ز عهد ازل کوفه بوده است
شهباز نه که کرکس مردار و جیفه اند
طفل حرامزاده شام سقیفه اند
حالی چگونه فهم کند ننگ و نام را
طفل حرامزاده حلال و حرام را
...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:55  توسط داریوش مفتخر حسینی
|